تبلیغات
دل به رویاها سپار...


دل به رویاها سپار...


.: محل تبلیغات شما :.

با بیش از هزاران بازدید كننده در روز

   

.
گروه طراحی قالب رسانه

Media Group

بینیم عمل شد

خوابگاه ,

سلام

خوبین بچه ها؟

از همه دوستام که احساس همدردی کردن ممنونم!

شنبه رفتیم بیمارستان و مطمئن شدیم که باید عمل بشه ... گفتم یکشنبه بخوابیم که دوشنبه عمل بشه ولی من دوشنبه درسام خیلی مهم بود واسه همین میخواستم همون شنبه عمل بشم که یک شنبه هم استراحت کنم و دوشنبه هم برم کلاس ... زن عموم دکتره پارتیمون شد و خوابیدم واسه عمل ساعت ۱۲ بود که رفتم اتاق عمل و ساعا ۲ هم به هوش اومدم ... اتاق عمل و پرسنلش چون آشنا بودیم ترسی نداشت ولی بعد از عمل سرم درد میکرد و حالت تهو داشتم ... شب هم نمی خواستم تو بیمارستان باشم واسه همین مرخص شدم و اومدم خونه ... شنبه که تا شب خواب بودم ... یک شنبه هم تا ظهر خواب بودم بعد از ظهر هم دوستام تلفن میزدن مسخره بازی در می آوردن مشغول بودم... شب هم اومده پروژه اینترنت رو که چهارشنبه باید تحویل بدیم انجام دادم و الان دارم میفرستمش رو اینترنت تا چهارشنبه حاضر باشه ... فردا هم کلی درس داریم ....

مرسی از همه دوستان که واسم دعا کردن ... زخمای صورتم خیلی بهتر شده فقط پیشونیم مونده ... تقریبا زخمای دیگه خوب شدن ...الان که کل صورتم رو باند و چسب گرفته ... به زور میتونم بخندم و سرم درد میکنه ولی در کل خیلی بهتر شدم ...مرسی از همتون

نوشته شده توسط شیوا در یکشنبه 11 دی 1384 و ساعت 11:01 ق.ظ

  [لینك مطلب]  |  نظرات » ()

ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
واسم دعا کنین

خوابگاه ,

تو رو خدا واسم دعا کنین بچه ها ...

چهارشنبه توی تالار آمفی تئاتر همایش دانشجویان بود با حضور حسن قدیری ابیانه(شاید بچه های یزدی اومده باشن)

مام از طرف دانشگاه رفتیم ... بد نبود یه چیزایی از مملکت واسمون روشن شد که تا حالا نمی دونستیم ... ساعت ۱۱ بود که داشتیم برمی گشتیم خوابگاه ... سر کوچه خوابگاه باید پیاده میشدیم و میرفتیم ته کوچه که خوابگاهمون بود ... مریم جلوی من بود پیاده شد ... تو جدول همیشه خاک بود ایندفه از شانس ما آب ریخته بود تو جدول پر از گل های لایی مانند شده بود ... مریم پاگذاشته بود توی جدول و پاش گلی شده بود میخواست به شوخی مام پامون گلی بشه گفت بچه ها از این طرف بیاین .. فکر کردیم داره جدی میگه .. پریدیم تو جدول .. حس کردم تمام کفشم و حتی یه ذره از پایین های شلوارم گلی شده ... حسابی عصبانی شدم .. دویدم دنبالش که تلافی کنم ... چشمتون روز بد نبینه قدم ور داشتن ما از یه طرف و سر خوردن کفش پر از گل لایی مام یه طرف...فقط چیزی که من اون لحظه می فهمیدم صدای نفس زدن و حرف زدن خودم بود و جیغ و داد بچه ها و احساس درد شدید ... همه جا سیاه شده بود و داشتم از داغی میسوختم ..یکی از بچه ها آرنج دستمو گرفت از زمین پا شدم و کشون کشون رفتم خوابگاه ... صورتمو شستم .. همین که توی آیینه صورتمو دیدم انگار همه دنیا رو خراب کردن رو سرم ... تازه فهمیدم چی به سرم اودم ... صورتم له شده بود پیشونیم پوستش رفته بود چشم راستم داغون شده بود بینیم زخم و خونی لبم چاکیده و خونی و کبود... وای تصور کنین چه لحظه ای بود...

بعدم زنگ زدن آژانس و رفتیم بیمارستان ... دکتر نگاه کرد و گفت نمیشه کاریش کرد فقط باید شستشو بدی تا خوب بشه همین ... همه سرم درد میکرد ... آرنج دستم و زانوم هم حسابی درد میکرد ... یه ذره شستشو دادن و یه پماد هم گرفتم و اومدیم خوابگاه ... اون شب که تا صبح گریه میکردم ... چه شبی بود .. صبح که از خواب پاشدم رفتم زنگ زدم خونه هیشکی نبود ... به داداشم هم زنگ زدم اونم نبود ... اینقدر دلم گرفته بود رفتم صورتمو شستم و دوباره زانوی غم بغل گرفتم ... یه هو اعلام کردن یکی اومده دیدنم ... به زور رفتم پایین دیدم مامانم و داداشم بودن ... چقدر دلم واسشون تنگیده ... بال در آوردم وقتی دیدمشون ... مامانم که خشکش زده بود ..فکر میکرد سوختم ... خلاصه ماجرا رو واسش تعریف کردم و بعدم گفتم سرم تیر میکشه مامانم هم گفت باید بریم دکتر ... منم آماده شدم و اول رفتیم خونه خالم و و بعدم رفتیم بیمارستان ... همینجوریش که خودم حسابی داغون بودم اونجام دکتره گفت دماغم به احتمال خیلی زیاد شکسته و باید عمل بشه ... تا اینو شنیدم انگار عمرم به سر اومده ... داغون شدم... بعدم رفتیم دیدنی یکی از فامیلامون که تو کما بود ...

حالا فردا بازم داریم پیش یه متخصص که ببینم اگه عمل میخواد سریع عملش کنه ...بچه ها تو رو خدا دعا کنین صورتم خوبه بشه ... بشه مثل اولش .. بدون لکه و همون دماغ کوچولوی خودم ...

اونایی که منو از نزدیک میشناسن و منو دیدن میدونن الان چه حالی دارم ...

بازم میگم واسم دعا کنین ...اگه همینجوری بمونه ...

نوشته شده توسط شیوا در جمعه 9 دی 1384 و ساعت 11:12 ق.ظ

  [لینك مطلب]  |  نظرات » ()

ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
گلایه

عمومی ,

سلام

یه گله بکنم از دوستام که یه احوالی ازم نپرسیدن ۳-۴ روزه من آن نشدم .. یه ذره دلواپس نشدین؟

اگه مسنجر رو هر روز آن نمی کردم وبلاگم رو که تقریبا هر روز سر میزدم و یا آپ می کردم..

نوشته شده توسط شیوا در جمعه 9 دی 1384 و ساعت 10:12 ق.ظ

  [لینك مطلب]  |  نظرات » ()

ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
میان ترم

خوابگاه ,

سلام
الان اونطوری که میدونین آخر ترم هستش و اول بد بختی ماها(شکلک گریه)
تو طول سال که نخوندیم الان مثل گل تو گل موندیم(شکلک دندون)
فعلا که تو میان ترما موندیم چه برسه به آخر ترم ... خوابگاه هم که شده قوض بالا قوض ... مگه میشه تو خوابگاه درس خوند؟؟ شانس ما هر روزی هم ما امتحان داریم هیشکی امتحان نداره و روز بیخیالی شون هستش مام باید بسوزیم و بسازیم...
چند روز پیش میان ترم شبکه داشتیم من چند تا سوالاشو از قبل داشتم یکی بهم رسونده بود - که دستشم درد نکنه - یه جزوه با 100 تا صفحه با فونت ریز که باید واسه میان ترم حدود 70 تاشو میخوندیم تازه با یه عالمه مشکل تایپی ...
حالا امتحان رو بد ندادم ولی به یه بی دقتی میدونم یه سوالم اشتباهه ... الهی فقط همین یکی باشه...

نوشته شده توسط شیوا در سه شنبه 6 دی 1384 و ساعت 01:12 ق.ظ

  [لینك مطلب]  |  نظرات » ()

ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
آرامشی عمیق

گالری عکس ,

اینم دومین عکس گالریم.... خشکله؟؟

آرامشی عمیق

نوشته شده توسط شیوا در شنبه 3 دی 1384 و ساعت 01:12 ق.ظ

  [لینك مطلب]  |  نظرات » ()

ویرایش شده در تاریخ شنبه 3 دی 1384 و ساعت01:12 ق.ظ
شب یلدا

خوابگاه ,

سلام

شب یلداتون مبارک باشه

دیشب که شب یلدا بود مریم و مینا رفتن خونه من چون میخواستم درس بخونم و تو خونه نمی تونستم نرفتم گفتم میمونم همینجا تو خوابگاه درسمو میخونم...

ساعت ۶ بود که مریم و مینا رفتن منم دیگه اومدم خوابگاه کلی هم برنامه ریزی کرده بودم با خودم فکر میکردم خوابگاه باید خلوت باشه و جون میده واسه درس خوندن ...

همین که من پامو گذاشتم تو اتاق جیغ و داد و سوت و .... بلند شد (ابراز خوشحالی از خونه نرفتن من)  هیچی دیگه سالی که نکوست از بهارش پیداست همون جا فاتحه درس خوندنو خوندم...

فقط ۵ نفر از بچه ها رفته بودن خونه همه دیگه مونده بودن...

اول که حسابی دیوونه بازی در اوردن بعدم یه خورده پذیرایی از خودمون به عمل آوردیم و دوباره به دیوونه بازی ادامه دادیم صدای ضبط تا آخر تمبکم میزدن سوت میزدن جیغ میکشیدن تازه لامپا رو هم خاموش کرده بودن وای خودتون تصور کنین دیگه چه دیوونه خونه ای بود از اتاقای کنار هم اومده بود حسابی شلوغ شده بودیم ....

بعدم سرپرست اومد بالا اول یه ذره آروم شدن ولی سرپرست هم آوردن تو راه....

تا ساعت ۱۲ این مراسم ادامه داشت ...

ساعت ۱۲ هم باز یه خورده پذیرایی و بعد نشستیم شب نشینی ... فال گرفتیم و شعر خوندیمو ....

خلاصه اینکه شب یلدایی داشتیم...

نتیجه میگیریم که شب یلدا درس تعطیل ...

نوشته شده توسط شیوا در پنجشنبه 1 دی 1384 و ساعت 12:12 ب.ظ

  [لینك مطلب]  |  نظرات » ()

ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
میس یو ...

گالری عکس ,

این اولین عکسه گالریمه:

i miss you

نوشته شده توسط شیوا در پنجشنبه 1 دی 1384 و ساعت 12:12 ب.ظ

  [لینك مطلب]  |  نظرات » ()

ویرایش شده در تاریخ پنجشنبه 1 دی 1384 و ساعت12:12 ب.ظ
تاسیس گالری

عمومی ,

سلام

توی موضوعاتم یه گالری عکس اضافه کردم

که یه سری عکس بزارم توش

امیدوارم خوشتون بیاد

نوشته شده توسط شیوا در پنجشنبه 1 دی 1384 و ساعت 11:12 ق.ظ

  [لینك مطلب]  |  نظرات » ()

ویرایش شده در تاریخ پنجشنبه 1 دی 1384 و ساعت12:12 ب.ظ
لاو..

ادبیاتی ,

این با عشق تقدیم به زن عزیز و خشکلم عزت :

 

بدون تو

اشکام روی گونه

روون میشن با هر بهونه

بدون تو

دنیا سوت و کوره

میشمرم لحظه ها رو دونه به دونه

پرستوی دلم بی آشیونه

به دنبال هوای توی خونه

هنوزم چشمای نازت روبه رومه

تو رو دوباره داشتن آرزومه

اگر...

تشنه ترین خاک زمینم

همچو رودی در این دشت کویرم

خوش آوازه ترین مرد زمینم

به جا مانده و در بندت اسیرم....

اگر تو ....

اگر تو ....

تو همون رود بزرگی وشعر بیداد منی

تو همون نوای ساز و شور آواز منی

نقطه عطف و اوج معراج منی

تو همون حقیقت منجمد و تلخ منی

اگر تو...اگر تو ...

اگر تو ... اگر تو ...

 

                                                            عاشق و دلدادت قدرت

نوشته شده توسط شیوا در شنبه 26 آذر 1384 و ساعت 02:12 ق.ظ

  [لینك مطلب]  |  نظرات » ()

ویرایش شده در تاریخ شنبه 26 آذر 1384 و ساعت02:12 ق.ظ
کوچولوی ناز

خوابگاه ,

سلام

دیشب داشتم ار خونه میومدم خوابگاهاتوبوس پر شده بود جا نبود بشینم منم وایسادم و تکیه داده بودم به میله و دیواره اتوبوس یه بچه ۴-۵ ساله هم روبروم وایساده بود ..چقدرم نمک داشت..

من اول متوجه نبودم ولی بعد دیدم این کوچولو هر کاری من میکنم داره تکرار میکنه دستمو میکشیدم به موهام تکرار می کرد کیفمو جابه جا میکردم تکرار کرد دستمو میگرفتم به کتم تکرار میکرد دستمو می انداختم تکرار میکرد منم خیلی واسم جالب بود.. مدل وایسادنشم عین من بود .. بعد من گفتم اگه دستمو بزنم به سقف اتوبوس این که قدش نمی رسه میخواد چیکار کنه .. بعد که دستمو گذاشتم به سقف دیدم دستشو برد بالا و حالت دست منو گرفت .. دوباره من پشت سرم دو تا میله بود یکی از دستامو گرفتم به این میله اون یکیشم گرفتم به اون یکی میله ... اون پشت سرش یکی میله بود با خودم گفتم الان این یکی رو دیگه توش میمونه ... ولی اینم چه زرنگ بود دوتایی دستاشو گرفت به یک میله ولی حالت دست منو گرفت.. یه شیطونی بود .. کامل نیم ساعت ما دو اتوبوس بودیم اول تا آخر داشتم میخندیدم.. نیم ساعت کامل آیینه من شده بود..وقتی هم که میخواست بره یه خنده شیطنت واری کرد و دوید و رفت..

بچه خوبه این جوری باشه .. اینقدر نمکی و ناز.. موافقین؟

نوشته شده توسط شیوا در شنبه 26 آذر 1384 و ساعت 01:12 ق.ظ

  [لینك مطلب]  |  نظرات » ()

ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-

كلیه حقوق این وبلاگ محفوظ می باشد.

 هر گونه كپی برداری از مطالب این وبلاگ با ذكر منبع مانعی ندارد.


طراح قالب : رسانه دات میهن بلاگ